زندگی نامه میر حمل جیند بلوچ


میر حمل یکی از مردان شجاع بلوچ بود ، حمل جیهند از قهرمانان بلوچ است که بخاطر صیانت وطن خویش از یوغ استعمار پرتغالی ها پرچم استکبار ستیزی برافراشت و نهایتا به شه?

.
  • اشتراک به:

در سال 875 هجری قمری برابر با1453 میلادی وقتی که سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی، امپراتوری روم شرقی را برانداخت و بندر قسطنطنیه را به تصرف خود در آورد، به سبب نفوذ و تسلط ترکان بر قسمت شرقی دریای مدیرتارنه، آسیای صغیر و شام راه تجارت بین اروپا و آسیا بسته شد و بازرگانان ونیزی و پرتغالی که با کالاهای کشورهای آسیایی به ویژه هندوستان علاقه داشتند، ناچار به فکر افتادند که راه دیگری برای رسیدن به هندوستان پیدا کنند. تاجران ونیزی متوجه ی راه دریایی اسکندریه و دریای احمر شدند، ولی در این راه بدفرتاری حاکمان مصر و مشکلات دیگر مانع کار آنان شد. در همین ایام چند تن از دریانوردان پرتغالی نیز هب قصد کشف راه هندوستان، از جنوب آفریقا حرکت کردند. در سال 896 هـ.ق برابربا 1487 میلادی یکی از آنان به نام بارتلمی دیاز از دماغه ی امیدنیک گذشت و وارد اقیانوس هند شد. ولی نتوانست خود را به هندوستان برساند و به پرتغال بازگشت. در سال 904 هـ.ق مطابق با 9-1498 میلادب دریا سالار پرتغالی و اسکو دوگاما اره ظابی امدینیک را کشف کرد و خود را به کرانه های هندوستان رسانید. پرتغالی ها پس از دست یابی به ندوستان در آنجا پایگاهی برای خود ساخته و در دریا به دزدی و غارت اموال کشتی های تجاری پرداختند. در آن زمان نیروی دریایی منظمی در منطقه وجود نداشت و کشتیها اکثراً برای تجارت و حمل کالاهای تجارتی استفاده می شدند و فاقد تجهیزات نظامی بودند. به همین دلیل پرتغالی ها بدون هیچ مانعی در دریا به تاخت و تاز قتل و غارت مشغول شدند. دزدان دریای پرتغالی که از راه دزدی در دریا به ثروت زیادی دست پیدا می کردند، به طمع زر و زیور، به منظور اشغال مناطق بیشتر به سوی دریای مکران و خلیج فارس پیشروی کردند. یکی از بنادری که مورد تخاجم آنان قرار گرفت، بندر «کلمت» بود. «کلمت» بندی کوچک اما قدینی و تاریخی در ساحل مکارن است. در آن زمان به علت آبادی و. سرسبزی شهرت زیادی داشت. حاکم آنجا شخصی دلیر و عادل به نام جیهند بود. کسی که آوزاه ی دلاوری و شجاعت وی در تمام لوچستان و حتی د رخارج از آن شنیده شمی شد حتی پرتغالی های ظالم که در پهنای دریا به دزدی و چپاول مشغول بوده و نیز آوازه ی او را شنیده و جرات نزدیک شدن به بندر کلنت را نداشتند. اما در فواصا دورتر به کشتی هایی که از جایی به جای دیگر کالا های تجاری حمل می کردند، حمله می کرده و دستبرد می زدند. از میان اروپاییان، پرتغالی ها اولین کسانی بوده که به راههای دریای آسیا تسلط پیدا کرده اند. در آن زمان پس از انقراض خلافت عباسی چنان نیرویی وجود نداشت تا در مقابل نیرویی دریایی رتغالی ها مقاومت کند. حکمرانان مسلمان در آسیای صغیر به نیروی دریایی توجهی نداشتند و به همنی دلیل وقتی که پرتغالی ها به سوی آفریقا و آسیا رود نموده هیچ نیرویی در مقابل آنها ایستادگی نکرد. در این مناطق کشتی ها فقط برای تجارت استفاده می شدند. پرتغالی ها در دریا به تاخت و تاراج این کشتی ها پرداختند. چون این کشتی ها اکثراً به بندرگاه های خلیج فارس رفتو آمد داشته دزدان دریایی پرتغالی نیز آنجا را مرکز خود قرار دادند. بنابراین سواحل بولچستان نی زدر تیررس آنان قرار گرفت. همانطور که در سواحل جنوبی خلیج فارس و سواحل عمال مسلط شده به فکر قابض شدن بر سواحل بلوچستان برآمده و چندین بار به سواحل آن به خصوص ساحل بندر کلمت حمله کردند. مبارزان شجاع و جنگجویان دلیر بلوچ به فمران سردار جیهند، با کمان های بزرگ، شمشیرهای بران و نیزه های بلند خود به مقابله پرداختند. پرتغالی های متجاوز که از یان حمله ی برق آسا و غیر منتظره ی ساحل نشینان بلوچ به وحشت افتاده بودند، سراسیمه عقب نشینی کرده و مجبور به فرار شدند. سردار جیهند که حمله ی مجدد و انتقام جویانه ی پرتغالی ها را حتمی می دانست، ناو جنگی کوچکی تشکیل داد. سدارد جیهند که آثار پیری را در خود می دید، پسرش میر حمل را نزد خود فرا خواند. میر حمل مانند پدرش شخصی دلیر و شجاع بود... قدرت الهی اورا با دولت حسن و زیبایی مالامال کرده بود. او به خاط رداشتن اندامی ورزیده، شجاعت و دلاوری خود در سراسر بلوچستان معروف بود. به علت داشتن حسن صورت و سیرت بر قلوب کوچک و بزرگ جا گرفته بود. زیبایی او هر مردو زن، پیرو جوان را مسحور می کرد. بسیاری از دختران امراء آروز داشتند تا حمل به خواستگاری آنان بیاید، اما او با چنین خیالاتی نا آشنا بود. در فنون جنگی کاملاً مهارت داشت. به خصوصو در نیزه بازی و شمشیر زنی حریف نداشت. شکار شیر و گورخر از مشغله های مورد علاقه ی او بود. در آن زمان به علت وجود جنگلهای انبوه شبیر، خرس، و گوره خر به فراوانی دیده می شد. میر حمل در حین شکار بسا اوقات با شیر مواجه می شده و درگیری اوبا شیر بعضی اوقات به ساعتها طول می کشید. اما عاقبت پیروزی را از آن خود می کرد. به علت شکار شیر و گوره خر شعرای بلوچ در اشعال خود او ار «گورشکن» و بعضی هم «زخم جن» یعنی شمشیر زن خطاب می کردند. وقتی میر حمل مطلع شد پدرش او را خواسته است، سریعاً نزد پدرش حضور یافته و با ادای احترام پهلوی پدرش نشستومیر جیهند پسرش را خطاب نمود: پسرم اکنون پیر شده نمی دانم تا کی زنده می مانم لذا می خواهم در زندگی خود عروسی تو ار جشن بگیرم. حمل با احرتام جواب داد: والد محرم سر تسلیم خم کرد د رمقابل دستور شما را برخود فرض می دانم. هر جا و هر زمانی که شما مایل باشید من حاضرم. پدرش از شنیدن جواب فرزند خود خوشحال شده و در اندک زمانی مراسم عقد او را با دختر زیبارویی از خویشان نزدیک خود برگزار کرد. اسمش «مه گنج» بود. مه گنج دختر سردار جامک دگار- از حکمرانان بندر جاسک و میناب بود. او از متحدان سردار جیهندو به اتفاق سردار میر محمد جسی حکمران بندر تیس- ائتلاف سرداران ساحل را تشکیل داده و در مقابل پرتغالی ها ایستادگی می کردند. این اتحاد موجب دوستی و صمیمت بیشتر بین سرداران ساحل شده و سردار جیهند برای استحکام بیشتر آن، مه گنج، دختر سردار ملک را به عقد نکاح پسرش میر حمل در آورد. مه گنج با داشتن حسن زیبائف، بسیار با هوش و ذکاوت بوده و طبع شاعری داشت. او باداشتن لیاقت و محبت خود در اندک زمانی در قلب میر حمل رسوخ مرده او را به همسرش گرویده نمود.... هر یکی همچون پروانه خود را بر دیگری فدا می کرد. اگر مه گنج شمع بود حمل پروانه اش می شد. او گل بود، این بلبل می شد. اندک جدایی برای هر دو سخت می گذشت و تحمل اندک جدایی را از همدیگر نداشتند. دوستان حمل که شاهد محبت بیش از حد آن دو بوده احساس کردند که حمل سیرو شکار را رها خواهد کرد. اما این فکر وخیال نادرست بود. او با داشتن عشق و محبت وافری به همسرش اط سیر و شکار کناره گیر ینکرده بله طبق معمول شکار و سیر و سیاحت می پرداخت و این گونه ایام را با خوشی و شادی سپری می کرد. در زندگی خود هیچ گونه غمو رنجی نداشت؛ تا اینکه خداوند دو متعال فرزند پسر به او عطا فرمود. اما باز هم عشق و علاقه ی او نسبت به همسرش کاسته نشده بلکه روز به روز بیشتر می شد. از آنجایی که مرگ حقیقتی است تلخ و هیچ چیز ذی روحی از آن رهایی نداشته و برای هر کسی در وقت معنیی خواهد رسید، چنانچه پدر حمل، سردار جیهنی کلمتی پس از علالت بیماری چند روزه داعی اجل را لبیک گفته به دیار ابدی سفر کرد. مرگ پدر، میر حمل را سخت غمگین نمودهو بر قلب وی صدمات سختی گذاشت. پی از وفات پدر او به جانشینی پدر انتخاب شده و بار سنگین تمام مسئولیتها بر دوش او افتاد. ولی این شخص شجاع و بهادر همتش را از دست نداده و با خودش اسلوبی و دانشمندانه به امور مملکت سر و سامان داد. با وجود مسئولیتهای فراوان و سنگین باز هم از مسغله های مورد علاقه خود دست بر نداشت. در منزل به زن و فرنزد ب یانتها عشق و علاقه داشت و به آنها محبت می نمود در اوقات فراغت به سیرو شکار می پرداخت. خلاصه مملکتش آسودهو مردم شاد و خوشحال بوده هیچ گونه رنج و فکر و هیچ اغتشاشی نبود. همه با هم همدردی داشتهو به مشکلات همدیگر می رسیدند. همه مردم با آرامش و امنیت زندگی می کردند. ناگهان در شهر غوغایی بپا شد، هر کس به سویی می دوید، یکی از سربازان سریعاً خود را به دربار رسانیده ودر حال یکه وحشت تمام وجودش را گرفته بود، پس از ادای احترام در مقابل میر حمل با صدایی گرفته گفت: سردار، پرتغالی ها حمله کردنده اند. وحشت دربار را فرا گرفته و درباریان حواس باخته شدند. اما میر حمل بدون حراس باختگی دستور جهاد صادر فرمود. در اندک زمانی نیرویی از مردم بلوچ آماده شد، هر کس تیر و تبر و شمشیرو نیزه و هر وسیله ی دیگری که به دستشان می رسید، در مقابل دشمن صف بسته و آماده ی حمله شدند. میر حمل پس از نظم دادن به نیروها دستور حمله داد. این مرزداران غیور که تحت هیچ شرایط حاضر نبوده حتی ذره ای از خاک وطن خود را به بیگانگان بدهند، در مقابل غاصبان پرتغالی که می خواستند وطنشان را غصب کنند، ایستاده و هنچون زنبور های زهرآگین با نیشهای خود به جان پرتغالی ها افتادند. پرتغالی ها که احساس می کردند، پس از وفات میر جیهند قدرت دفاعی مردم بلوچ از دست رفته و می توانند به راحتی وارد خاک آن شوند، در مقابل این حمله ی غیر منتظره حواس خود را باخته و نظم خود را از دست دادند. هر کس که شجاعتر بود یا راه فرار نداشت، می جنگید. اما عاقبت زیر نیز و شمشیرهای مرزداران غیور بلوچ به درک واصل می شد. بعضی دیگر خود را به دریا زده و به سوی کشتی خود شنا کرده که بعضی در بین راه نفس خود را از دست داده و طعمه ماهی ها می شدند. فقط تعداد اندکی جان سالم به در برده و خود را به کشتی رسانده و فرار کردند. میر حمل که مهاجمان پرتغالی را با تلفات سنگین از خاک وطن خود دور کرده بود به فکر تدابیر امنینی بهتری افتاده، به منظور دفع حملات آینده ی دشمن و چون در سواحل پهناور بلوچستان حکومت می کرد، ناو جنگی کوچکی را در زمان سردار جیهند تشکیل شده بود، تقویت نموده و با حسن تدبیر به آن نظم داده و به وسیله ی آن اجازه نداد تا پرتغالی ها حتی به سواحل بلوچستان نزدیک شوند. در این میان چندین بار به همارهی میر محمد جسی و سردار جامک دگابار آنها درگیر شده و آنها را به عقب نشینی مجبور کرده بود. سرانجام پرتغالی های تقاضای صلح کرده و معاهده ای بین فریقین به وقوع پیوست. طبق آن هر دو طرف آتش بس نموده و پرتغالی ها تعهد نموده که پس از آن به ساحل بلوچستان نزدیک نشده و به کشتی هایی که در سواحل مکران رفتو آمد دارند، حمله نکند. در مقابل میرحمل نیز با مشورت و رای موافق سرداران ساحل عهد کرد تا با کشتی های پرتغالی که در دریا رفت و امد دارند، کاری نداشته باشد. مدتها بر معاهد بطور کامل عمل می شد. در نتیجه روستاها و شهرهاییس که بر اثر حملات پرتغالی ها ویران شده بود، دوباره آباد گردید و کشتی های تجارتی میر حمل همچون سابق برای تجارت فعالیت خود را آغاز کردند. پس از امضای صلح نامه، میر حمل از پرتغالی ها احساسا خطر نمی کرد و با اطمینان خاطر در دریا با کشتی های خود به سیر و سیاحت می پرداخت. روزی میر حمل برای تجازت با کشتی تجاری خود به سوی بندگاهی در خلیج حرکت کرد. همراهان او بیشتر اتز ملاحان که در زبان بلوجی به آنها «مید» گفته می شود، بودند، مید هیچ طایفه و یا نسبی نیست بلکه از لحاظ ذاتو نسبت به گروه دیگری تعلق دارد و به معنی ملاح و ماهی گیر است. و به خاطر شغل و پیش به آنها مید گفته می شود. زمانی که می رحمل حرکت کرد، هوا کاملاً صاف بود. دریا مانند فرش ساکن و ساکت بود، اما مدتی پس از حرکت آثار طوفان شدید پدیدارشد. باد شدیدی به وزیدن گرفت. دریا با تلاطم برخاست. به علت برخودر موجها کشتی به شدت تکان می خورد. باد مخالف مسیر کشتی را عوض کرد. ناخدای آن دست و پای خود را گم کردند چون به علت طوفان همه جا تاریک بود و چیزی دیده نمی شد. آنها شش شبانه روز در دریا سرگردان بودند. روز هفتم ملوانان از دور متوجه ی خشکی شدند. تمامی سرنشینان کستی با دیدن خشکی جان تازه ای گرفتند. وقتی آنها پس از ساعتهاس طولانی از خوف و ناامیدی، متوجه ی نور امید زندگی شدند، خدا را شکر کردند. ولی هنوز تقدیر در جدال بود. پس از نجات اط طوفلانی که به شکل باد و باران نمودار شده بود، طوفان دیگری مواجه شدند. اینجا ساحل عمان و مقرر پرتغالی ها بود. آنها گرفتار دام پرتغالی ها شدند. کشتی به سمت ساحل در حرکت بود که از پشت سر آنها کشتی دیگری دیده شد که با سرعت به سوی آنها می آمد و در اندک زمانی خود را به کشتی حمل رسانده و افراد آن سریعاً هب کشتی میر حمل پریده و شمشیر کشیدند و حمله کردند. ملوانان و همراهان میر حمل از حمله ی ناگهانی پرتغالی ها حواس باخته و به جای شمشیر به دست گرفت و بجگند، همگی سراسیمه به دریا پریده و شنا کنان خود را به ساحل رسانده هر کس به سویی فرارکرد. میر حمل در کشتی در تنها ماند و بدون هیچ خوف و هراسی شمشیر به دست گرفته و با شجاعت به مقابله برخاست. او نه تنها حملات دشمن را دفع می کرد، بلکه او با حملات پی در پی خود چندین نفر از دزدان دریایی را به قتل رساند. او کاملاً متوجه نبود که تنها شده و د رمحاصره ی دشمن قرا رگرفته است. همچون شیر می غرید و هر کس را که د رمقابل شمشیر قرار می گرفت زنده نمی گذاشت، شجاعت و شمشیر زنی او همه را متعحب کرده و حتی چندین نفر را به قتل رسانده و هنوز هم در دم وی تأثیری نگذاشته و ضربات شمشیر همچنان با قدرت زده می شد و جوش و خروش وی هم مثل قبل بود، بیشتر مورد حیرت آنان می شد. خلاصه شجاعت وحسن صورت میر حمل بر دل دسته پرتغالی ها اثر گذاشته و به اطرافیان خود گفت: اگر ما نوجوانان دلیر و زیبا را زنده گرفته و نزد سوار خود ببریم، خیلی خوشحال شده و جایزه ی خوبی به ما خواهد داد. پس از مشورت، انها از چهار طرف او را به محاصره گرفته و آهسته آهسته حلقه را تگ تر کرده و سعی کمردند تا دام انداخته، و او را به چنگ آورند. اما این جوانمرد باز هم ترسی به دل راه نداده بلکه با جوش و خروش بیشتری به مقابله برخواست. در این درگیری وقت زیادی گذشت. سطح کشتی به خون پرتغالی ها کاملاً آغشته شده و چند ضربه بر بدن میر حمل اصابت کرده بود. اما او بدون توجه هب آن زخمها مردانه وار حمله می کرد. در عین این عامل میر حمل خود را از کمند اندازان نجات می داد و حملات آنها ا رخنثی کرده و با شمشیر خارا شکاف خود از سر تن دشمن جدا می کدر، یکی از شغالان پرتغالی از پشت ضربه ای به دست راست میر حمل زد که بر اثر آن دستش زخم شدیدی برداشت و شمشیر از دستش به کناری افتاد. یکی از پرتغالی ها سریعاً آن را برداشت، وقتی که میر حمل دست خالی ماند از چهار طرف به سویش کمند انداخته و او رابه دام انداختند. به محض دستگیری میر حمل به سرعت حرکت کرده تا زودتر او را نزد دریا سالار خود برسانند. می رحمل از اسارت خود سخت ناراحت شده بود، بیشتر از این ناراحت بود که همراهان وی با نهایت بزدلی و نامردی او را در میان دشمن رها کرده و فرار کردند. در آن حال سرش را به سوی آسمان بلند کردهدو نسیم دریا را مخاطب ساخته و شعر بلوجی برای مادر و همسر عزیزش این گونه پیغام فرستاد. ای زرء نودان حملء پیغامء برات په مکئین مات ء بمبئین دوست سرکن ات من ء بی سیتین فرنگان دس گیرکت حمل ء پهرهء مات پتء باریگء کتء منی همراه بیدلین میدان بیتگ انت لکگ پیغامش کتء پهکء رپتک انت پرمنی شامء مهلبین گندیمء مدرش پر منی چاشت سیرگین گتورء مکش ای منی ماهل په منء زهیریگء مجن ریشمی روبندء منی بورء پر مکن ترجمه: ای نسیم دریا، پیام مرا به مادر محترم و رفیه ی حیاتم (همسرم) برسان که مرا پرتغالی های بی رازش دستگیر کرده اند. به علت اینکه شاید در زمان پدر خود زیاد مغرور بوده ام. همراهان من ملاحان ترسو بوده و د رموقع نیزا، مرا رها و فرار کرده اند. از این به بعد برای شام من بهترین گندم را اسیا مکن، و برای نهار من گوسفند فربه ای را ذبح مکن. ای محبوبه ی من! به خاطر جدای ام آهو ناله مکن و برای سفر من اسب مرا با روبند ابریشیمی مزین مکن. خلاصه پرتغالی ها می رحمل را نزد دریاسالار خود بردند، وقتی که دریا سالار پرتغالی ها جوانی رنگ صورت و تناسب اندام حمل را دید، متحیر شدهو مدتی از سر تا پای او نظاره کرد، سپس از یر دستان خود پرسید: این نوجوان خوب صورتی است.او را از کجا و برای چه دستگیر کرده ای؟ آنها جواب دادند: طبق معملو در دریا گشت می زدیم که متوجه شدیم یک کشتی به سمت ساحل در حرکت است. وقتی نزدیک شدیم که همراهان این نوجوان همگی با ترس و وحشت به دریا پریدند، ولی او به تنهایی با نهایت شجاعتو دلیری با ما مقابله نموده و چندین نفر از همراهان ما را به قتل رساند. وقتی که متوجه ی شجاعت و دلیری او شدیم، فکر کردیم که سردار ما چون که خود دلیر است و از دلیران فقدردانی می کند این نوجوان را با داشتن دلاوری، زیبا روی هم است. پس او را دستگیر کرده و نزد شما آوردیم. پس از شنیدن این سخنان دریاسالار پرتغالی میر حمل را به شنستن امر کرد. از نحوه یدامری کردن دریا سالاری پرتغالی ها به خود می پیچید. اما ناچار بود و سکوت کرد. دریا سالار درخصوصو دریا و سفرهای دریایی از حمل پرس و جو نمود، سپی به زندان فرستاد. پس ازچند روز دوباره او رااحضار کرده .ومخاطب ساخت: ای نوجوان من نسبت به جوانی تو رحم داشته و همدردی دارم. چون خوددلیر هستم، از دلیران قدردانش می کنم. پس تو هم، اسم و نسب خود را صحیح برایم بیان کن. حمل با نگاهی پبر از تنفر به دریا سالار پرتغالی جواب داد: از این همدری شما ممنونم. من حمل کلمتی فرزند سردارد جیهند هستم. کلمت و نواحی اطراف آن تحت فرمان من قرار دارند. دریا سالار پس از شنیدن این جواب گفت: ای حمل من و تو را افسر دسته ای خود قرار خواهم داد و زیباترین دختری را که انتخاب کنی به عقد نکاح تو در خواهم آورد. به شرط این که به دین ما برگدری و فکر برگشتن به وطنت را از سرخود بیرون کنی. میر حمل جواب داد: به خاطر آزادی خود و رسیدن به دهداف دنیوی دین مقدس اسلام را رها کردهو کفر را اختیار کنم؟ هرگز چنین نخواهم کرد. فکر نکن که حمل به وطن و قوم خود خیانت کردهو فرماندهی گروهی دزدان چون شما را قبل و خواهد کرد. دریا سالار پرتغالی با شنیدن چنین جوابی که کاملاً برخلاف آرزوهای وی بود سخت، به طیش آمده و به زیر دستان خود دستور داد تا فوراً او را از مقابل چشمانش دور کرده وبه سیاهچال بیندازند و تا زمانی که به عقل نیامده به او غذا ندهند. دستور اجرا شدو میر حمل بار دگیر به زندان انداخته شد. دریا سالار ظالم پرتغالی ها صاحب دختر زیبارویی بود که در آن روز کنا پدرش نشیته بودو به محض دیدن میر حمل با هزاران دل و جانت شیفته او شد. ولی در حضورپدرش ناچار به سکون بود. اما از تاریکی شب استفاده کرده و و جلوی درب زندان آمده و با دادن انعام به زندانبان، نزد میر حمل آمد. درآن لحظه میر حمل در فکر مادر مهربان، همسر زیبا و فرزندان دوست داشتنی خود غرق شده بود و متوجه نشد که کسی مدتها در کنارش ایستاده. وقتی که دختر دریا سالار دید؛ حمل غرق در افکار و خیالات است و به اطرفا خود توجهی ندارد، خودش سبقت گرفته و با نازو عشوه و با ترنم خاصی جهت جلی توجه میر حمل صدا زده و گفت: زندانی! برایت غذا آورده ام. اما میر حمل که سخت در افکار خود فرورفته بود، متوجه نشد او دوباره صدا زد و نزیک آمدهو غذا ار مقابلی گذاشت.میر حمل پرسید: تو که هستی و دلیل این همه همدردی با من برای چیست؟ دختر جواب داد: من دختر دریا سالار هستم. هنگامی که تو را پیش پدرم آوردند، من کنار پدرم نشسته بودم، بادیدن تو با جان و دل عاشقت شدم و اکنون هم بی تو نمی توانم زنده بمانم. بیا و شرایط پدرم را قبول کن و من هم مال تو خواهم شد. زیرا من وپدرم می خواهیم بچه هایی از نسل تو داشته باشیم که همانند خودت شجاع و جنگجو باشند. توشرطهای پدرم را بپذیر. آزاد می شود و من برای همیشه مال تو خواهم د. میرحمل درجوال گفت: آمده ای تا معالمه کنی. ولی جوانی و زیبایی تو مرا گمراه نخواهد کرد.من قلب خود را مدتها پیش به چنین زیبارویی داده ام که چشمانی درشتو دلربا و گیسوان بلندی داشته و تا نیمه های شب درانتظار من می نشیند و رفیقه ی حیات و محبوبه من بوده و اسمش «مه گنج» است. برو از کنارم دور شو و غذایت را هم ببر. من هیچ احتیاجی به تو غذای نحس تو ندارم. من هزارات دختر بی حجابونیمه برهنه ای چون تو را به یک تار مویی از زن محبوبم که با پرده و با حجاب است عوض نمی کنم. سپس با ایناشعار او را مخاطب ساخت: جن پرنگانی حملء دوست نه بنت چشم شودنت نه خدائی نامء گرانت پشکش گوند انت ناپکء کندش درانت نایی چانگالان گون مکسان ایر برانت چک اس بد انت گشی حوکی گلرانت ذال مئگنت دست بندنت خداء نامء گرانت پشکش چو دراج انت جه زمین بهر گرانت چک اش کتء انت گشی شیری پدل انت ترجمه: حمل زنهای فرنگی را دوست ندار.(چون آنها) چشمان(وصورت) خود را نمی شویند و نه هم اسم خدا را برلب می آورند. پیراهن هایشام کوتاه است (وبه همین جهت) چاله ی نافشان پیدا است. چنگال (نوعی حلوا) های خرما را با مگسها قورت می دهند. بچه هایشان را بر دوش می نهند، همانند توله های خوک می مانند. زن(شایسته) زن های ما هستند که دشتها را می بندندو اسم خدار ا بر زبان می اورند. پیراهن هایشان چنان دراز است که سهم خود را از زمین می برند. بچه هایشان را به آغوش می گیرند(بچه هایشان) مانند بچه شیر می مانند. سپس با خشم به دختر دریا سالار پرتغالی می گید: «بلند شو، از جلوی چشم من دور شو، گرت را گم کن. این غذای نجست را هم برای پدر بی همه چیزت ببیر.» دختر با عضبانیت بلند شده، از او فاصله گرفته و می گوید: « ای زندانی مغرور و از خودراضی تو با این برخورد صدمه ی سختی به قلبم وارد کرده و قبم را شکستی. اما به یاد داشته باش که انتقام پدر برای تو خیلی گران تمام خواهد شد.» و با این گفته های تهدید آمیز از انجا رفت. اینجا میر حمل در زندان پرتغالی ها گرفتار مصایب بود و آنجا کلمت)بعضی از ناقلان بندر تیس ذکر کرده اند) مادر و همه عزیزان و اقارب از گم شدن وی سخت ناراحت و پریشان بودند. بیش از همه همسرش که بدون او حتی یک لحظه ای آرام نمی گرفت، پریشان و بی قرار بود. او بعضی مواقع لب ساحل می رفت و چشم به راه می دوخت. بعضی مواقع در بیابان وجنگل می رفت و از هر عابری که از انجا می گذشت جویای حمل می شد. اما اثر نمی یافت. اتفاقاً روزی فالگیری با دیدن پیشانی و کف دست فال می گرفت آنجا آمد. مه گنج سریعاً مقدار گندم به او داده و با اشعال بلوچی به آن گفت فاگیر چنین گفت: زوت کن دست چارگند منی دستء دی منء حالء هچ مکان جستء دیرکتگ هوتین حملء دنگء سک زهیرواروم په یلء رنگء نه دپء نوکین دوست کتک زانان گون غم و فکران نشته حیرانان ترجمه: ای فالگیر: گفت دستم را ببین وسریعاً اوضاع واحوال را بگو... چرا که مدت طیادی است که میرحمل نیامده من غمزده هستم و می خواهم چهره ی زیبای او را ببینم. از وقتی که رفته نه سلامی از دهان خوشبوی وی آمده نه قاصد وخبر خوشی از وی رسیده است. شاید در جای دیگر دل سپرده یا موضوع دیگری باشد. اما من غرق در فکر و خیال و حیران نشسته ام. فالگیر نگاهی به کف دست وی انداخته وگفت: محبوب تو در جایی گرفتار شده که هیچ امیدی در برگشت اونیست. دستهای او محکم بسته شده و آن شخص شجاع و دلیر خیلی غمزده و ضعیف شده است. وقتی که همسر میرحمل این سخنان ناامید کننده را از فالگیر شنید، خیلی نگران شده و از چشمانش اشک جاری شده و با زاری، افتان و خیران خود را به خانه اش رساند. غیر از آه و ناله کاری دیگری نداشت. شبر و روز در یاد حمل می تپید. از هر سنگی و درختی جویای میر حمل می شد. اما هر بار با یاس و ناامیدی بر می گشت. در پایگاه پرتغالی ها دریا سالار بار دیگر میر حمل را فراخوانده به او می گوید: «ای حمل من می خواهم آخرین پاسخ تو را بشنوم، اگر نصیحت مرا بپذیری و از دین خود برگردی و به دین ما بیایی،تورا به سرداری سپاه خود منصوب خواهم کرد، و هر چه بخواهی به تو خواهم داد.» در این هنگام دختر دریا سالار که کنار پدرش نشسته بود و با چشمان حقارت به میر حمل می نگریست، به حرف امده و می گوید: پدر جان این زندانی مغرور به من سخت توهین کرده و به دین ما و نسبت به شما الفاظ ناشایستی گفته است. این انسان خطرناکی است. قبل از این که موقعیتی به دست آورد و فرار کرده و به وطن خود رفته و نیروی جمع کرده و علیه شما لشکر کشی کند، هر چه زودتر او را بکشید. سردار به دختر خودش جواب داد: دخترم! الان آخرین فیصله خواهد شد. سپس رو به میر حمل نمودو در حالی که از عصبانیت دندان به هم می سایید، گفت: من غیر ازاین که در حکومت خود پست مستقلی به تو خواهم داد، حاضرم این دختر زیباروی خود را نیز به عقد تو در آوردم. با یک اقرار تو علاوه بر آزادی، همه ی آنچه را کهگفتن به تو خواهم داد. در صورت انکار، شمشیر جلاد خواهد بودو گردن تو. میر حمل از سخنان دریا سالار به خشم آمدو با عصبانیت جواب می دهد: ای سگ کثیف و کافر پرتغالی، من به پیشنهاد تو را هرگز قبول نخواهم کرد و تمام هستی و دارایی تو را به یک دانه ی ریگ از خاک وطنم عوض نخواهم کرد. تودختر طناز و بی حجاب خود را جلوی من آوردی و به طمع منصب و پست و مقام و ثروت و حکومت می خواهی، عزت و محبت قوم وطنم را از من بگیری. هرگز چنین نخواهد شد. من تا آخرین نفس نه قوم و وطن خود را رها کرده ونه یاد خاطره ی همسر عزیز و با وفای خود را از دل بیرون خواهم کرد. اگر برای چند لحظه دست های مرا باز کنی و شمشیر را به من بدهی، پاسخ تو را خواهم داد. ولی افسوس که دست های من بسته است و من زندانی تو هستم.ظاهراً اختیار در دست تو است که هر کاری بخواهی بکنی. دریا سالار پرتغالی از این جواب میر حمل سخت مشتعل و غضبناک شد و دستور داد که جلاد را بیاورند. جلاد با شمشیر برهنه ی خود نزد میر حمل آمد،میر حمل از دوری وفراق همسر عزیزش که با تمام وجود دوستش داشت، وقتی که دید هرگز او را نخواهید دسد، اشک از چشمانش جاری شده و به اطرفا نگهی انداخته و چون دید که کسی نیست تا پیغام او را به همسرش برساند، رو به آسمان نموده و گفت: ای بادی که می وزی تو پیغام مرا به کلمت برده و به همسرم مه گنج برسان که : وت خدا سئی انت که داشتکال زوارن گیشترء بشامی جروحوران په وتی ماتء باز دلگیران من و تی که گنج بالا زیران اگر گری جودء چو من بورسوارء بگر شرسرء لائق نامدارء بگر زخم جن بیت وحمل نامء نوک بکنت گورکشء بیت و حملء نامء نوک بکنت ترجمه: ای همسر عزیزم خدا خود بهتر می داند که مجبوری سختی مرا نگه داشته یعنی سپاهیان دشمن همچون باد اطراف مرا گرفته اند. دلم برای مادرم خیلی تنگ شده و ای همسر- مه گنج- خود را برای تو فدا می کنم. یعنی یاد و هاطره تو رادل داشته و به جای دوری سفر می کنم. اگر به جای من کس دیگری را برا یخودت انتخاب می کنی، کسی باشد که مانند من چابک، سوار لایق، نیک و نامدار باشدو با شمشیر زنی و شکار شیر و گورخر نام مرا زنده کند. پس از آن دریا سالار شقی القلبب پرتغالی به جلاد دستور دارد تا سر میر حمل را از تن وی جدا کند. جلادگردنش را زد. سر از تن وی جدا شده و به کناری افتاد. اینگونه پرتغالی های ظالم و خونخواربر زندگی این جوان دلیر و زیبا روی خاتمه دادند. بعضی اعتقاد دارند که پرتغالی ها پس از دستگیری میر حمل او را در «مسقط» از شهرهای کشور عمان و مدتی بعد در شهر «گوا» در هندوستان منتقل کرده اند. برخی چنین روایت می کنند که پس از شهادت میر حمل دل و جگر او را در آورده به سردارد پرتغالی ها دادند و آن هم به خاطر این که شجاعت و دلاوری میرحمل در وی به وجود آید، دل و جگر وی را خورده است. بعضی دیگر می گویند، که پس از کشته شدن می رحمل بدنش را تکه تکه کرده و در دیگر بزرگی با آن آبگوشت درست کرده وبه زنان خود داده اند تا شجاعت وی در آنها اثر گذاشته و صاحب فرزندان شجاعی همانند میر حمل شوند. خلاصه این گونه داستان زندگی این مرد بززگ و مجاهد فداکار به پایان رسید ولی نامش تا ابد در یادها و صفحات تاریخ نقش بسته است استاد عبدالستارملک رئیسی و اسلام رندبلوچ

کامنت ها